۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه

وقتی دیوونه می شم ،می خوام بنویسم اما نمی تونم.به جاش اشکام میان اما اونا زبون ندارن .زبون دارن اما کسی نمی فهمه چی می گن جز خودم .بعضی موقع ها هم بعضیا مثلا می خوان بگن زبون اشکای منو بلدن که تو احساسات من فضولی کنن و خودشون بهشون خوش بگذره اونوقت اشکام بیشتر می شن ،دوست دارم بزنمشون.

بعدش به همه فحش می دم!

اما آدما باید یاد بگیرن فقط خودشون واسه حرف زدن با اشکاشون کافین..اشکا بالاخره خسته می شن .. تموم می شن.. اونوقت یکی از جونای منم کم می شن .. اما من 7 تا جون دارم

وقتی دیوونه می شم ،می خوام بنویسم اما نمی تونم.به جاش اشکام میان اما اونا زبون ندارن .زبون دارن اما کسی نمی فهمه چی می گن جز خودم .بعضی موقع ها هم بعضیا مثلا می خوان بگن زبون اشکای منو بلدن که تو احساسات من فضولی کنن و خودشون بهشون خوش بگذره اونوقت اشکام بیشتر می شن ،دوست دارم بزنمشون.

بعدش به همه فحش می دم!

اما آدما باید یاد بگیرن فقط خودشون واسه حرف زدن با اشکاشون کافین..اشکا بالاخره خسته می شن .. تموم می شن.. اونوقت یکی از جونای منم کم می شن .. اما من 7 تا جون دارم